ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 19 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

امروز زلزله اومد92.1.20

سلام دخملی من وای سارینا امروز زلزله اومد مامانی ساعت 4.30 ظهر بود حدودا من و تو هرکدوم توی تختمون خواب بودیم و بابایی هم داشت تلویزیون تماشا میکرد که من احساس کردم که داره خونه میلرزه ها ولی گفتم شاید ساختمانهای کناریمونن که دارن خونه میسازن و خودم زدم به بیخیالی و البته تنبلیم اومد و خوابیدم که دیدم بابایی اومده میگه فریبا پاشو زلزله اومده منم که وقتی شنیدم دستپاچه شده بودم تمام دستام شروع به لرزیدن کرد البته بخاطر این بود که یدفعه با ترس از خواب بیدارشده بودم بود خلاصه من سریع بیدار شدم و  اومدم توی حال که ببینم چه خبر شده که باباگفت بدو بریم بیرون منم که با تاپ شلوارک بودم بابا بهم میگه برو چادر سرت کن آخه توی این وضعیت بقول این ضرب...
21 فروردين 1392

اینم یه شعر برای زلزه زدگان کاکی

زمین نلرز ‚ خانه های ما سست است... زمین نلرز ‚ خانه های ما کاه گلیست... زمین نلرز ‚ کودک من در کنج دیوار پراز خالی کنار عروسکش خوابیده است... زمین نلرز ‚ آرزویم دیدن خوشبختی فرزندانم است... زمین نلرز ‚ فردا میخواهم برای عروسی خواهرم کله قندبخرم... زمین نلرز ‚ هنوز به مادر بزرگم نگفتم که چقدر دوستش دارم... زمین نلرز ‚ هنوز دستانم میل به زندگی دارند...                                      &n...
21 فروردين 1392

من از عشق تو

منم مثل تو مات این قصه ام...                                                                                                       &...
18 فروردين 1392

واکسن 4ماهگی

امروز 92.1.10 و من از دیشب همش استرس واکسن زدن تورو دارم راستش بخای دوباره دارم ازآزمایش و واکسن میترسم یعنی همینکه درپوش سوزن سرنگ که برمیدارن و میان با پنبه ضدعفونی کنن ا.ن قسمت حالم بد میشه کلا از قیافه آمپول جماعت بدم میاد و میترسم خلاصه اینکه تاصبح درست نخوابیدم با اینکه کلیم خستم بود چون رفته بودیم دلوار ولی خوب مگه فکر واکسن زدن توی جوجه میذاشت بخوابم اگه میذاشتن اصلا نمیبردمت تا واکسن بزنی خلاصه تا ساعت 3نصف شب که نگهبانی میدادم و صبح هم ساعت 5و 30 بیدار شدم و نشستم و بابای بدبختت بیدار میکردم تا ساعت 9 که بابام اومد دنبالمون و رفتیم دنبال مامانم و رفتیم بهداشت هفتم تیر تا واکسنت بزنن اول قد و ورپزنت کرد قدت 61 و وزنت 5800 کیلوگرم بو...
12 فروردين 1392

4ماهگیت مبارک

سلام نازنینم امروز 10.1.92 و دیروز تو 3ماهگیت تموم شد و وارد ماه 4 از زندگیت شدی خیلی خوشحالم که 4ماه که تو پیشمونی و خدارو شکر میکنم از نعمت داشتنت و دیروز هم بخاطر روز 4ماهگیت خیلی خوشحال بودم و هم دیروز برای گردش با مامانم و2خاله های ک.. باغچه ای و نخودی و بابایی رفتیم دلوار اونجا زادگاه رئیسعلی دلواری اتفاقا با یکی از نوادگانشم عکس انداختیم که برات میزارمشون خلاصه اینکه بزار از اول برات تعریف کنم ما ساعت 4 رفتیم دنبال خاله فریده و مامانم و خاله فرزانه و حرکت بسوی دلوار از بوشهر تا دلوار نیم ساعت راه بیشتر نیستش و ساعت 5رسیدیم اول رفتیم سمت موزه شهید رئیسعلی دلواری و داخل موزه کمی چرخ زدیم و گشتیم تا اینکه رسید به توی حیاطش اونجا یکی از ن...
10 فروردين 1392

اولین روز سال 92

سلام جوجه مرغ من امروز 92.1.7 و ساعت 13و 14دقیقس و او الان خوابی و ناهار هم مکارانی درست کردم و باباهادی سرما خورده و ودیروز توی تختخواب برای اینکه ماسازش بدم و منم که هی از ماساز دادن تفره میرفتم اومد بقول خودش ماچم کنه که خر بشم که سرما خوردم حالاهمش بفکر توام که سرما نخوری.خلاصه بگذریم بزار از صبح روزی که میخواستیم از سال 91 با هرچه خوبی و بدیش خداحافظی کنیم شروع کنیم ( البته باید بگم که دقیقا ساعت 10 صبح آخرین روز سال 87 بود که ساعت 1وارد سال 88 میشدیم که باباهادی با خانوادش اومدن خواستگاری). از صبح گیر تمیز کردن گاز و شستن آشپزخانه و جارو کردن خانه بودم و هادی هم فرستادم بیرون دنبال خرید میوه که قبل رفتن با این حرف سرم برد( این کارا ما...
8 فروردين 1392